خرید بک لینک
+ گاهی کارهای مامان در انداختن آتیش دعوا و زدن کبریت به جایی میرسه که در نهایت امروز خودمو زدم دیگه از دستش! :|بهش میگم تو اصلا خودت عشق دعوا کردن داری خودت دوس داری دعوا بشه فحش بشنویوگرنه مگه میشه هی به یکی بگی عاقا جون جدت مراعات کن و انقد پاپیچ اون شوهر بزرگنوارت نشو که بخوای دعوا درست کنی تو خونه...یا بهش بگی بابا طرف حسابت که یه آدم سالم نیس...مریضه! مریض!...بفهم...یا بهش بگی لااقل اگه دلت برا خودت نمیسوزه دلت برا ما بسوزه که دیگه جون نداریم هر روز تحمل کنیم این اخم و قهر و دعوای شما رو....این تاوان کشیدن ازت رو...بهش بگی بابا من دیگه طاقت ندارم تو انقدر حرف بشنوی انقدر اذیت بشی...بهش بگی من صد برابر بیشتر غصه میخورم...بهش بگی راضی ترم اصن همه اون حرفا رو به خودم بزنه!سی سال تحمل کردیم و تو غر زدی و تلاش کردی کم کاریِ اول ازدواجت در جهت پیچوندن گوشِ شوهرت رو جبران کنی و حالا که اینهمه از ازدواجت گذشته یادت افتاده یکی هس که سالهاس ادب نشده و حالا میخوای ادبش کنی...همه اینا رو گفتیم هزار بارولی مگه میشه کسی این حرفا رو بشنوه و تایید کنه...اما فرداش دوباره کار خودشو بکنه؟ دوباره تقی به توقی بخوره و هیزم بریزه زیرِ این آتیشی که تازه داره خاکستر پس میده...فک کن مرده از بیرون با چندین کیلو سبزی خورد شده اومده...بعد داره تعریف میکنه که آره امروز فهمیدم بعضی زنا همین سبزی رو سرخ شده ش رو میخرن...بعد تووووو بعد از شنیدن اون همه حرفی که بهت زدیم...بعد از سوابق متعدد دعوا...بعد از زودرنجی شوهرت....بعد از ایمان آوردن به بیماری روحی شوهرت...یهو دربیای بگی آره همون زنا خوبن و عزیزن و ما فقط بقیه ازمون طلب دارن......اینجوری میشه که من به خودزنی میرسم...به هاراگیری میرسم از دست مامانم

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 14:04

+ تولدت مبارک جانانمقسم به همه ی لحظه های دیدنت و از ذوق به فنا رفتن...همه ی خستگی هایی که تو از من به در کردی...همه ی گلایه هایی که وقتی دیدمت یادم رفت بهت بگم...همه ی چیزایی که ازت میخواستم و وقتی بهت رسیدم دیگه جز خودت چیزی نمیخواستم..همه ی شبایی که با فکرت خوابیدم...همه ی ملودی هایی که گوش دادم و تو یادم اومدی...همه ی حسین مولا های وسط هیئت حاج محمود...همه ی بدو بدو هام برای رسیدن به مجلس عزات...همه گریه هام....همه استرس هام...همه ترس هام که نکنه این اربعین دوباره نبینمت...همه ی اون سه سال دوری....همه ی وقتایی که نگات کردم و گفتم دور سرت بگردم...قسم به هرچی گفتم و نگفتم...هرچی توی دلم موند و نمیتونم بگمکه تو منو هل دادی توی زنده بودن...توی آدم بودن...یه روزی یه دری رو باز کردی و....تموم!تو منو از نو ساختی...ساختی و هر سال ویران کردی....مثل تو ندیدم توی زندگیم...و میدونم هرگز با مثل تویی آشنا نخواهم شد...هرچی دارم از تو دارم...همه اون وقتا که تو منو دیدی...تو منو یاد کردی...تو اسمم رو آوردی...تو اسمم رو نوشتی....حالا سالهاست شبهای سوم شعبان ؛ روی ابرها راه میرمو مدتهاست که زندگی کردنِ بدون حسین ، پسر ابوتراب رو فراموش کردمالهی بمونی برام...برای همه ی عمرم بمونی...برای همه ی دنیام...همه ی بهشتم...عزیز جانم.... :)+ تا سحر بیدارم امشب....پا روی ابرا میذارم امشب....کلیک

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 14:04

صفحه بندی